ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

شیطنتهای تربچه کوچولوی ما....

قشنگم.خیلی شیرین شدی.دلم میخوام قورتت بدم.یه کارایی میکنی که خستگی فراموشمون میشه. کوچولوی دوس داشتنی ،برکت خونه  ما، اول اینکه به می می نه نمیگی!! شبا زود بخوابی ساعت 3.بخوای بد قلقی کنی ساعت 5 یا6. حالا جالبه شیر میدم ،پوشکتم عوض میکنم ولی بازم گریه میکنی و شیرم نمیخوری و وقتی باهات حرف میزنم میخندی.خوب نصف شب دلت میخواد با مامانت حرف بزنی؟آخه مگه الان وقت دردودل کردنه؟؟!!!!!؟؟ بازی هم بلدی پسرم،خوب تو سن شما بازی یعنی ما باهات نی نیا نه حرف میزنیم و توهم تلاش برا حرف زدن میکنی و برا ما میخندی. دیگه اینکه برا خودت دلقک استخدام کردی (من و باباییت).کلی کارای خنده دار میکنیمو شما هم غش میکنی از خنده. از همه مهم ت...
9 شهريور 1392

خاطرات زایمان((لحظه ی وصال))

خاطرات زایمانم و زمینی شدن یه فرشته کوچولو 20/04/1392 من و همسرم به سمت مشهد حرکت کردیم با تجهیزات کامل،تشک بالشت برای خودم و از همه مهم تر ساک و کریر و لوازم امیررضا. هر یه ساعت نگه میداشتیم و من یه قدم میزدم،آخه پاهام ورم بسیار زیادی داشت.تو جاده کم و بیش استرس داشتم که نکنه پسرم تو جاده به دنیا بیاد!! وبلاخره به مشهد رسیدیم.همسرم فرداش یعنی 21تیر برگشت تا کارای خونه رو انجام بده(اسباب کشی). خیلی خیلی منتظر بودم،منتظر ورود شاهزاده کوچولوم.. 22تیرماه وقت گرفتم دکتر تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد . و26تیر ماه رسید و شبی که تا صبح شدنش من چشم روی هم نذاشتم..... من و همسرم فقط و فقط به فردا فکر میکردیم،اصلا یه حس...
7 شهريور 1392

28،29 و 30روزگیه گل سرخ زندگیمون

این لباستو خیلی دوس دارم.ولی جنسش گرمه و اینجا فقط تنت کردم و ازت عکس گرفتم،الان سایزته.فک نکنم تا پاییز بشه تنت کرد. این لباستو بیمارستان بنت الهدی داده بود.تا الان هنوز سایزته جیجلتو بخولم .با یه کلاه. موهاشو نیگا فسقلیه خوشمزه الهی فدات که اینقد ناز تو آغوش مامانت لالا کردی عزیزم این چند روز خیلی دوس داشتم بیام ازت بنویسم ولی مگه میذاشتی؟؟!! گریه میکردی الهی من فدات بشم دل درد داری و فقط زیر سینه آروم میشی. الهی که زود خوب بشی. فقط باید از باباییت تشکر ویژه داشته باشم که همه جوره هوامو داره.و خیلی خیلی کمکم میکنه درکار خونه و  نگه داشتن تو. خصوصا دیشب که داشتم از سردرد میمردم و دو بار بالا ...
6 شهريور 1392

رفتن به بهداشت

سلام نفسی. امروز بردمت بهداشت برای چکاب قد و وزن یک ماهگیت.نفسم برگه سلامتتو گم کردم...خیلی ناراحتم،منکه میگم تو بهداشت دست خودشون مونده،ولی بهداشت که رفتم گفتن نه اینجا نیس. خیلی مهمه. انشالله که پیدا بشه. وزنت 5کیلو بود قدت هم57بود دور سرت رو هم نمیدونم. ایشالله فردا دوباره میرم بهداشت شاید پیدا بشه برگه سلامت و دور سرت رو هم مینویسم. شکر خدا زردیت خیلی خیلی کم شده . دوس داری همش باهات حرف بزنیم.فقط همینو میخوای نفسی. این عکسارو هم ببین و حال کن: یه روزته نفس چند ساعته به دنیا اومدی .رو تخت کنار منو بابایی. فدای دست و ناخونای کشیدت نفسیه دو روزه در حال فریاد ...
30 مرداد 1392

کارهایی که در یک ماهگی انجام میدی

پسر یک ماهه ی من سلام. الان داری می می میخوری و منم دارم تایپ میکنم،اذیت که نیستی نفس؟؟ خوب آخه شما می می رو ول نمیکنی تا به خودم برسم چه برسه به تایپ کردن و ... دیشب اولین ماهگردت بود و به این مناسبت من یه پست گذاشتم ولی از بس اذیت کردی نفهمیدم که چی نوشتم. ناز دردونه ی مامان به مناسبت یک ماهگیه شما منو بابایی براتون یه لباس ناناز خریدیم.این شما و لباس تون:   بقیه عکسایی که در اولین ماهگردت گرفتم رو بعدا سر فرصت میذارم تو بلاگت. میخوام از کارایی که تو یک ماهگیت انجام میدی بنویسم تا بعدا بدونی چه بلایی بودی، اول اینکه دائم زیر سینه ای و منو فقط و فقط شیر میبینی!! دوم اینکه بعضی وقتا تکون می...
28 مرداد 1392

یه ماهه شدنت مبارک عشق

 پـِسـَـ ـــــــــــــ ـــــرما هَـــــم اَ ولیــــــــــ ــــــن ماهــ ــــــگردِ ت مُــ بارکـــــــ  پسر گلم شما یک ماهه شدی!! چه زود روزا میگذرن ،همین دیروز بود که تو دلم بودی و آرزوی این روزا رو داشتم...وحالا به روزای مثه رویا رسیدم و شما عسلم تو آغوشمی. پسرِ یک ماهه ی من،هرروز که میگذره شما شیرین تر و عسل تر میشی،دلم میخواد بخورمت، راستی یادته تو دوران جنینیت همش تهدیدت میکردم و میگفتم هروقت بیای یه گاز محکم از بازوت میگیرم،و محکم تو بغلم فشارت میدم؟؟! منتظر اون روزم آقا پسر،الان هنو کوچولویی و اصلا دلم نمیاد ولی حتما سه یا چهار ماهه ب...
27 مرداد 1392

عکس

قشنگم، تو عشق منی و پاره ی تن منی.....آنقدر در عشق تو غرق شده ام که حد ندارد پدرت هم همین طور، ما عاشقانه میپرستیمت، من منتظر لحظه به لحظه بزرگ شدنت هستم. من منتظر کارهای جدیدت هستم...تو گاهی به من توجه میکنی،وقتی با تو صحبت میکنم به ممن نگاه میکنی، کودکم میخواهم فقط نگاهت کنم،میخواهم به صورت قرص ماهت خیره شوم و تو برایم بخندی... . . . سلام عشقم..واقعا منو ببخش چی کار کنم اصلا نمیتونم بیام پای کامپیوتر. یعنی شما امون نمیدی..الانم بابایی بغلت کرده و شما داری گریه میکنی،آخه دل درد داری نفسم...زردی تم هنو خوب نشده؛درجه زردیت 10.5بود...الهی مریضی هات بره تو بدن من. دیروز بردیمت برا زردی دکتر ؛وزنت 4کی...
24 مرداد 1392

22روزگی

پسرقشنگم سلام.خیلی ببخشید که این چند روز به وبلاگت سر نزدم،اخه واقعا درگیر بودیم. این مدت که نبودم ماجرا از این قرار بود: 10روزگیه شما ما از مشهد به سمت گنبد حرکت کردیم همراه عزیز جون.شما تو ماشین خیلی ماه بودی و اصلا و ابدا اذیت نکردی،و بیشتر لالا بودی و می می میخوردی. نفسم خونه ی خودمون که رسیدیم پدرجونت دم در خونه برات ببعی قربونی کرد و حسابی از اومدنت خوشحال بوود خیلی ذوق داشت و من شما رو دادم بغل پدر جون. عمه جون ،عمو ها هم در 9مرداد اومدن خونه افطاری و پدرجون 3تا سکه کادو دادن،عمو محمد هم 1سکه دادن و عمه جون هم یه نیم سکه دادن.دستشون درد نکنه. اولین بازارتو در 15روزگیت رفتی با من و عزیز جون.نی نیه خوبی بودی و بعد هم ...
17 مرداد 1392

عاشقانه ی ما...........

سلام گلِ خوشبوی من، تو اکنون از وجودم دل کندی و رضایت به زمینی شدن دادی. تو اکنون چه آرام در آغوشم هستی و من چه پرشور و شوق تورا عاشقانه در برم گرفته ام. تو اکنون 9روزاست که مرا مادر کرده ای! کودکم ،شیر دادن به تو یعنی حسی فراتر از حسهای زمینی،آسمانی میشوم آنموقع. لمس دستان کوچکت که تا دیروز ها برایم آرزو بود اتفاق افتاد ،      آری من لمس کردم و بوسیدم و بوییدم آن دستها را . چقدر در دوران جنینی ات برایت شعر میخواندم دروصف دستان و پاهای کوچکت. پسرم چقدر آرزویم شنیدن صدایت بود و حال وقتی خنده های صدادارت را در خواب میشنوم از خود بیخود میشوم. کودکم زندگی عاشقانه مان را عاشقانه تر ک...
4 مرداد 1392